وقتی کتاب را باز کردم فقط همین را در موردش می دانستم که داستان انقلاب های ست که به مردمشان خیانت می کنند.
............................
ماجرا از این قرار است که شبی از شبها در مزرعه اربابی که مالک آن مرد دائم الخمری به نام آقای جونز است ,ماژور پیر _مسن ترین خوک مزرعه_اولین جرقه های انقلاب را در مزرعه بین حیوانات روشن می کند و خودش سه ماه بعد با آرامش در خواب دست از هستی می کشد .چند وقت بعد انقلاب شکل می گیرد ,حیوانات موفق می شوند آقای جونز را از مزرعه بیرون کنند .رهبری به عهده ی دو خوک نر به نام های اسنوبال و ناپلئون که از سایر خوک ها برجسته تر و بزرگتر هستند قرار می گیرد.آنها نام مزرعه را از ""مزرعه اربابی"" به ""مزرعه حیوان"" تغییر می دهند.تابلویی شامل قوانین جدید مزرعه با عنوان هفت فرمان روی دیوار بزرگ مزرعه نوشته می شو به این قرار:
1.هرچه روی دو پا راه میرود دشمن است
2.هرچه روی چهار پا میرود دوست است
3.هیچ حیوانی لباس نخواهد پوشید
4 هیچ حیوانی در رختخواب نخواهد خوابید
5.هیچ حیوانی الکل نخواهد نوشید
6. هیچ حیوانی دیگری را نخواهد کشت
7.تمام حیوانات برابرند.
اسنوبال به فکر طرح آساب بادی است و بیشتر وقتش به فکر کردن می گذرد در این میان ناپلئون 9 توله سگ را از بچگی در انزوا تربیت میکند .سرانجام به وسیله همین سگ ها اسنوبال را از مزرعه بیرون میکند و به کمک سگ های باوفایش به قدرت میرسد....
حالا حیوانات بیشتر از زمان پیش از انقلابشان کار میکنند و کمتر غذا می خورند.خوک ها عموما" در خانه اربابی مشغول کار کردن روی چیز های مبهمی به نام اسناد و نقشه ها هستند _کاغذ هایی که پس از سیاه شدن سوزانده میشدند_استراتژی رفیق ناپلئون که حالا پیشوا خوانده می شود در مقابل انتقاد های گاه به گاه حیوانات این است که: ""بزرگترین دشمن ما,بشر, و همچنین اسنوبال مترصد فرصتی هستند که دوباره رهبری را به عهده بگیرند"" و حیوانات را متقاعد می کرد که بسیار خوشبختند!حیوانات هم برای یافتن پاسخ پرسش هایشان هر بار 7 فرمان را مجددا" می خواندند و متوجه میشدند چیز هایی در فرمان هاهست که از قبل آنها را به خاطر ندارند:
1.چهار پا خوب,دو پا خوبتر
2.هیچ حیوانی در رختخواب نخواهد خوابید,با ملحفه.
3.هیچ حیوانی الکل نخواهد نوشید,به حد وفور.
4.هیچ حیوانی دیگری را نخواهد کشت,بی دلیل
5. تمام حیوانات برابرند اما خوک ها بیشتر برابرند
حالا خوک ها آبجو میخورند ,روی دو پا راه میروند,در رختخواب می خوابند_با پتو!_لباس های آقای جونز را به تن میکنند.....و به دستور ناپلئون نام مزرعه مجددا" ""مزرعه ازبابی "" شده.
در اواخر داستان ,کلاور_مادیان کهن سالی_ که از زمان انقلاب بوده با خود میگوید:
"" اگر او میتوانست افکار خود را بازگو کند ,گفته میشد:این آنچه آنها سالها قبل هدف قرار داده بودند ,نبود.این صحنه های کشت و کشتارآنچه که از آن شبی که ماژور پیر آنها را به انقلاب بر انگیخته بود ,انتظار داشتند ,نبود.......آنها به زمانی رسیده بودند که کسی جرات بازگو کردن فکرش را نداشت وقتی همه جا سگهای درنده خو خرناس کشان می گردند....و شما مجبور به تماشا کردن قطعه قطعه شدن رفقایتان باشید....""
آخر داستان خوک ها در منزل اربابی با اربابان مزارع مجاور _انسانها_ به سلامتی هم مینوشند ..
""مخلوقات در بیرون ,از خوک ها به بشر و از بشر به خوک ها نگاه میکردند,ولی هم اکنون محال بود که بگوئی کدام,کدام است.""
.....................................
وقتی کتاب را می بستم,با خودم فکر کردم که تاریخ همچنان تکرار می شود.
پ.ن1.کتاب مزرعه حیوانی اثر جورج ارول(نوامبر 1943_فوریه1944)اولین بار علیه کمونیسم _در شوروی_ چاپ شد.
پ.ن2.این جا خیلی دلگیر شده,نه؟