تبليغاتX
کافه زیر دریا
8 May 2008

شما که عشقتان زندگیست

شما که خشمتان مرگ است

.........................................

خدا رو صد هزار مرتبه شکر نمردم و بالاخره فهمیدم چرا دیه ی زن (از یک سوم با بالا)نصف دیه ی مرد هاست

به به !اینجا واقعا عدالت بیداد می کنه

پی نوشت:

استاد متون اسلامی هم که طی نطق غرایی فرمودند(البته بعد از اینکه کم آورد):این هم از ضایعات قانونه دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا من دارم حساب می کنم این ضایعه ی کوفتی شامل حال چند نفر(چند تا زن) چندین زن؟چندین هزار زن؟چند صد هزار زن ,میشه؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:4 AM  توسط نادا  | 

6 Jan 2008
قدم این نادا انگار سنگین بود برای ما!

.............................................................................................................................

.............................................................................................................................

..............................................................................................................................

........................................................................................................................

..........................................................................................................................

.............................................................................................................................

پر از حرف هستم

اما...

دستم را یارای نوشتن نیست و

دلم را یارای ماندن

 

چه کنم؟

شما بگو

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:56 AM  توسط نادا  | 

18 Nov 2007

و من در این برهه حساس زمانی یا برهه زمانی حساس (البته خودم هنوز حساسیتش را درک نکردم اما کلا" دوست دارم احساس کنم حساسه)به شدت احساس نوعی حماقت عمیق با انضمام مقداری بیهودگی در حد جنون دارم . و از این که < هستم> به طرز غیر قابل توصیفی شرمسارم.اما دلیل قابل نوشتنی ندارم و شما مجبورید قبول کنید در واقع: همینه که هست,فردا هم بیای همینه!

چند وقتی سری به وبلاگم نزده بودم و علیرغم اینکه چندین متن نا نوشته در ذهن فسیلم داشتم اما سکوت اختیار کردیم! دلیلش هم این بود که: یه حالتی داشتم....یه حالت بدی..نه...نه بابا...گلاب به روتون ..نه ..نه

این حرفا چیه؟....نه .روحی بود.

نوعی دلزدگی یا بیخود بودن یه جورائی خود احمق بینی . نسبت به کافه زیر دریا.

خلاصه یه همچین حسی بهم دست داده بود و ول هم نمی کرد (البته کماکان هم در خدمتشون هستیم)

و مدام و در واقع زرت وزرت این سوال ها را تکرار می کرد که:وبلاگ می نویسی که چی؟ آخه تو؟خاک بر سرت!با این اراجیفی که می نویسی.آخه ته ش که چی؟...

...یاد مطلبی افتادم که چند وقت پیش در روزنامه محبوب و فقید شرق خونده بودم در مورد تفاوت ما جماعت در حال توسعه(مودبانه ی عقب مونده!فعلا" که سیر نزولی داریم و هیچ رقمه با توسعه و پیشرفت و این سوسول بازی ها حال نمی کنیم) و غربی های پیشرفته و بد و بی تربیت غیر اسلامی بود.

نوشته بود اونا  رفتن کلی فکر کردن بعد اختراع کردن تا استفاده کنن مثلا" سطح محاسباتشون اونقدر بالا رفت که دیدن کارشون با ماشین حساب راه نمیفته رفتن کامپیوتر اختراع کردن.یعنی اول نیازش ر ا داشتن بعد اختراع کردن یه چیزی تو مایه های ..چیز .....چیز....اه چی بود اسمش؟؟؟..آهان هدف آره همین بود هدفمند بودن (چه می دونم از این قرتی بازی های خارجی هاست دیگه) به همین ترتیب نیاز به ماهواره و  اینترنت

و انژی هسته ای (همون که حق مسلم ماست) و غیره و غیره ها را ایجاد کردن بعد اختراع کردن واستفاده کردن.

و اما ,ما: ما راحت و آسوده نشستیم تو خونه هامون و طبق معمول زیاد به خودمون زحمت ندادیم,اما تکنولوژی زرتی اومد تو خونه هامون  اما اون نیاز ها را هیچ وقت احساس نکرده بودیم.این شد که از فرط ذوق زدگی رفتیم باهاشون کارهای ابلهانه و اخیرا به لطف تعالیم جامعه اسلامی بی ناموسی هم کردیم.

بعد به عده اومدن کلی پول دادن از محصولات فرهنگی ما شامل انواع صوتی و تصویری که به صورت دزده( دال دوم با فتحه: از واژه های مورد علاقه رهبر فقید) تهیه و تکثیر شده بود استفاده کردن و حالشو بردن. واقعا میبینید که ما لایق داشتن پیشرفته ترین تکنولوژها هستیم! بیائید همه به هم افتخار کنیم و قربون خودمو ن بریم(این یه قلم رو خوب یادمون دادن) خصوصا" در این سال وحدت ملی و انسجام اسلامی و انقباض عضلانی و  !...ببخشید!

در همین اثنا بود که به خودم گفتم نکنه وبلاگ نویسی  من هم ارتباطی با جمله های بالا داشته باشه؟نمی دونم!

پی نوشت1:یه تصمیم کبری گرفتم  به جای اسم خودم با نام <نادا> می نویسم

پی نوشت 2:از تمامی دوستان عزیزم که چند وقت اخیر حضورشون شرفیابیده نشدم معذرت می خوام و کمال تشکر را دارم  و از مدیریت خوب بلاگفا و پرسنل محترم شهرداری و همه ی عزیزانی که ما را در ساخت این برنامه یاری کردند و حضورشان موجب تسلای خاطر بازماندگان بود و آرزوی طول عمر برای آن مرحوم!!!داریم و خواهش می کنم ,منزل امید ماست.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:15 AM  توسط نادا  | 

21 Oct 2007

 

افکار در هم و مغشوشم رابا هزار بدبختی جمع و جور می کنم تا حقیقتی,واقعیتی عینی, یا دست کم تعریفی از آزادی آرمانی ام بیایم,هیچ کجا نشانی از آن پیدا نیست.لابلای خاطرات ,توهمات افسار گسیخته ام,بین آرزو های بد باد رفته و امید های متعفن.وهزار یک داستان هزار و یک شب زندگی ام می گردم و پیدایش نمی کنم,آنچنان پاک,که می پنداشتمش,آنچنان صادق که می پنداشتمش.دریغا که نمیابمش اکنون.آنچه می بینم رنگ بی رنگ و دورنگ بی اعتمادیست.

از گذشته ها بین خاطرات قدیمی ها یا بین خاطرات مبهم دوران ولنگار نوجوانی ام,حالا,حس غریب بی اعتمادی مثل هشت پا همه را بی امان می بلعد و دست  آخر من می مانم و آزادی گمشده ام ,یقین از دست رفته ام به آن.

.....................................................

بله ,تو!آزادی!

انقلاب کردیم ,جنگیدیم,جان نثارکردیم,فرزند و زن و مرد نثار کردیم,خون,خون نثارت کردیم

نیامدی....آزادی!

خیلی گذشت تا با شعارایرانی آباد ,آزاد, سربلند. دل هوایت را کرد._دوران الوان نوجوانی ام بود اما یادم هست_برایت کرور کرور رآی و عشق و امید توی صندوقها ریختیم و نشستیم چشم به راهت...آمدی؟لابد تو بودی که هرچه روزنامه و روشنفکر و دانشجو و قلب پر امید داشتیم توقیف کردی ,زندان کردی,تبعید کردی.....باورم نیست...نه تو نبودی  .تو باز هم نیامدی.

دور از این هیاهو و جنگ هفتاد و دو ملت!

بین صد تا دیازپام و لحظه کرخت بدرود با زندگی هم نبودی.لابلای دود خاکستری و سیال بی ارادگی و رخوت هم نبودی....بالای داررفتیم, نبودی.زیر گلوله و سر نیزه هم رفتیم ,نبودی.

بین هیاهوی بوسه در کلاس خلوت و شلوار برمودا و موی خروسی هم آن که نبود,تو بودی.

آنقدر دروغ گفتی که لابد از دست خالی و چشم اشکی و شکم گرسنه کودک سر چهارراه ,ایستاده بی رمق, کنار بی ام و فلان آقازاده خجالت میکشی.

دنیا باید خیلی هرزه شده باشد که به آزادی هم اعتماد ی نباشد!

یا تو دروغ گفتی ,یا ما اشتباه کردیم....

.ایکاش ما اشتباه کرده باشیم.

 

...........................................................

ای شادی !

              آزادی!

 ای شادی آزادی

روزی که تو بازایی

با این دل غم پرورد

من با تو چه خواهم کرد ؟

غم هامان سنگین است

دل هایمان خونین است

از سر تا پامان خون می بارد

ما سر تا پا زخمی

ما سر تا پا خونین

 ما سر تا پا دردیم

 ما این دل عاشق را

در راه تو آماج بلا کردیم

وقتی که زبان از لب می ترسید

وقتی که قلم از کاغذ شک داشت

حتی ,حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن می آشفت

ما نام تو را در دل

 چون نقشی بر یاقوت

می کندیم ...

...

در مدرسه در بازار

درمسجد در میدان

در زندان در زنجیر

ما نام تو را زمزمه می کردیم

 آزادی! آزادی ! آزادی!

آن شبها آن شب ها آن شب ها

آن شبهای ظلمت وحشت زا

آن شبهای کابوس

 آن شبهای بیداد

 آن شبهای ایمان

 آن شبهای فریاد

آن شبهای طاقت و بیداری

 در کوچه تو را جستیم

بر بام تو را خواندیم

 آزادی! آزادی! آزادی!

 می گفتم

روزی که تو بازایی

من قلب جوانم را

چون پرچم پیروزی

برخواهم داشت

وین بیرق خونین را

 بر بام بلندتو

 خواهم افراشت

 می گفتم

 روزی که تو بازایی

این خون شکوفان را

چون دسته گل سرخی

در پای توخواهم ریخت

وین حلقه بازو را

 در گردن مغرورت

 خواهم آویخت

ای آزادی !بنگر! آزادی!

این فرش که در پای تو گسترده ست

 از خون است

 این حلقه گل خون است

گل خون است .....

 ای آزادی !

 از ره خون می ایی

                                اما

 می ایی و من در دل می لرزم :

 این چیست که در دست تو پنهان است ؟

 این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟

ای آزادی!

                 آیا

                      با زنجیر

 

 می آیی؟.....

(ه.الف.سایه)

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:2 AM  توسط نادا  | 

2 Oct 2007

وقتی کتاب را باز کردم فقط همین را در موردش می دانستم که داستان انقلاب های ست که به مردمشان خیانت می کنند.

............................

ماجرا از این قرار است که شبی از شبها در مزرعه اربابی که مالک آن مرد دائم الخمری به نام آقای جونز است ,ماژور پیر _مسن ترین خوک مزرعه_اولین جرقه های انقلاب را در مزرعه بین حیوانات روشن می کند و خودش سه ماه بعد با آرامش در خواب دست از هستی  می کشد .چند وقت بعد انقلاب شکل می گیرد ,حیوانات موفق می شوند آقای جونز را از مزرعه بیرون کنند .رهبری به عهده ی دو خوک نر به نام های اسنوبال و ناپلئون که از سایر خوک ها برجسته تر و بزرگتر هستند قرار می گیرد.آنها نام مزرعه را از ""مزرعه اربابی"" به ""مزرعه حیوان"" تغییر می دهند.تابلویی شامل قوانین جدید مزرعه با عنوان هفت فرمان روی دیوار بزرگ مزرعه نوشته می شو به این قرار:

1.هرچه روی دو پا راه میرود دشمن است

2.هرچه روی چهار پا میرود دوست است

3.هیچ حیوانی لباس نخواهد پوشید

4 هیچ حیوانی در رختخواب نخواهد خوابید

5.هیچ حیوانی الکل نخواهد نوشید

6. هیچ حیوانی دیگری را نخواهد کشت

7.تمام حیوانات برابرند.

اسنوبال به فکر طرح آساب بادی است  و بیشتر وقتش  به فکر کردن می گذرد در این میان ناپلئون 9 توله سگ را از بچگی در انزوا تربیت میکند .سرانجام به وسیله همین سگ ها اسنوبال را از مزرعه بیرون میکند و به کمک سگ های باوفایش به قدرت میرسد....

حالا حیوانات بیشتر از زمان پیش از انقلابشان کار میکنند و کمتر غذا می خورند.خوک ها عموما" در خانه اربابی مشغول کار کردن روی چیز های مبهمی به نام اسناد و نقشه ها هستند _کاغذ هایی که پس از سیاه شدن سوزانده میشدند_استراتژی رفیق ناپلئون که حالا پیشوا خوانده می شود در مقابل انتقاد های گاه به گاه حیوانات این است که: ""بزرگترین دشمن ما,بشر, و همچنین اسنوبال مترصد فرصتی هستند که دوباره رهبری را به عهده بگیرند""  و حیوانات را متقاعد می کرد که بسیار خوشبختند!حیوانات هم برای یافتن پاسخ پرسش هایشان هر بار 7 فرمان را مجددا" می خواندند و متوجه میشدند چیز هایی در فرمان هاهست که از قبل آنها را به خاطر ندارند:

1.چهار پا خوب,دو پا خوبتر

2.هیچ حیوانی در رختخواب نخواهد خوابید,با ملحفه.

3.هیچ حیوانی الکل نخواهد نوشید,به حد وفور.

4.هیچ حیوانی دیگری را نخواهد کشت,بی دلیل

5. تمام حیوانات برابرند اما خوک ها بیشتر برابرند

حالا خوک ها آبجو میخورند ,روی دو پا راه میروند,در رختخواب می خوابند_با پتو!_لباس های آقای جونز را به تن میکنند.....و به دستور ناپلئون نام مزرعه مجددا" ""مزرعه ازبابی "" شده.

در اواخر داستان ,کلاور_مادیان کهن سالی_ که از زمان انقلاب بوده با خود میگوید:

"" اگر او میتوانست افکار خود را بازگو کند ,گفته میشد:این آنچه آنها سالها قبل هدف قرار داده بودند ,نبود.این صحنه های کشت و کشتارآنچه که از آن شبی که ماژور پیر آنها را به انقلاب بر انگیخته بود ,انتظار داشتند ,نبود.......آنها به زمانی رسیده بودند که کسی جرات بازگو کردن فکرش را نداشت وقتی همه جا سگهای درنده خو خرناس کشان می گردند....و شما مجبور به تماشا کردن قطعه قطعه شدن رفقایتان باشید....""

آخر داستان خوک ها در منزل اربابی با اربابان مزارع مجاور _انسانها_ به سلامتی هم مینوشند ..

""مخلوقات در بیرون ,از خوک ها به بشر و از بشر به خوک ها نگاه میکردند,ولی هم اکنون محال بود که بگوئی کدام,کدام است.""

.....................................

وقتی کتاب را می بستم,با خودم فکر کردم که تاریخ همچنان تکرار می شود.

پ.ن1.کتاب مزرعه حیوانی اثر جورج ارول(نوامبر 1943_فوریه1944)اولین بار علیه کمونیسم  _در شوروی_ چاپ شد.

پ.ن2.این جا خیلی دلگیر شده,نه؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:26 AM  توسط نادا  |